امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

امیرعلی

اولین تجربه ماه رمضان و شب احیا

سلام تو این مدتی که امیر علی  وارد پنجمین ماه عمرش شده شیرین کاریهای جالبی رو یاد گرفته. الان میتونه احساساتشو با لحنهای مختلف جیغها نشون بده. خوب می تونه غلت بزنه و رو شکمش بمونه. هر چند که نمیتونه کامل 4 دست و پا راه بره ولی می تونه رو شکمش بچرخه. یکی از شیرین کاریهاشم اینه که وقتی رو زمین دراز کشیده اگه چیز جالبی بغل دستش باشه جفت پاهاشو بلند می کنه و بعد از کلی تقلا با پاهاش اونو می زنه. وقتی هم که اون وسیله رو جابجا می کنی بازم با جابجا شدن و تنظیم فاصله خودش با اون وسیله، کارشو دوباره تکرار می کنه. البته می دونم اینا کارهای خارق العاده ای نیست. ولی خوب دیگه، واسه پدر و مادر هر کار کودکشون شق القمره دیگه.   امیر علی ا...
8 مرداد 1392

امیر علی 5 ماهه شد . . .

با سلام متاسفانه یه ماهی می شه که نتونستم مطالب این وبلاگو آپدیت کنم. تو این یک ماهه که نبودیم امیر علی جاهای مختلفی رفت و حسابی خوش گذروند. رفت تبریز پیش خاله اش، رفت آستارا و دریا رو دید، تو اردبیل هم که نگو. فعلا چند تا از عکساشو می ذارم تا ببینیم بعدا چی میشه. عکس اول عکس دینااست که با عکس بچگی مامانشو و خودشو من و امیر علی عکس گرفته: اینم از عکس امیر علی کنار دریا: اینم از عکسای 5 ماهگیش: بالاخره ماه رمضون شدو امیر علی هم  افطارو خونه بابا بزرگ مهمون بود. از قضا بازی والیبال ایران و آلمان هم همون شب بود: امیر علی هم داشت والیبال تماشا می کرد: وقتی هم خیالش از برنده شدن تیم ایران راحت شد یو...
26 تير 1392

دینا و امیر علی

امیر علی جون اگه بدونی دختر عمه ات (دینا خوشگله) چقدر دوست داره. عمه ات رو که دیگه نمی گم. چون فقط خدا می دونه چقدر عاشقتن. ما هم که هر دو هفته یه بار  می تونیم بریم اردبیل و ببینیمشون. اون روز که می خواستیم بریم اردبیل، تو یه تیپ ناز زدی و آماده بودی که بریم خونه بابا بزرگ. دینا هم که می دونست تو میری اردبیل، قشنگ اومده باغچه رو آب داده و داشت پایکوبی میکرد. خلاصه نمیدونی وقتی تورو دید چقده خوشحال شده بود. همش می خواست بیاد باهات بازی کنه. تو هم ماشاالله چه پسر خوش اخلاقی بودی. تاشب با دینا بازی کردی. نه بداخلاقی کردی نه اینکه خوابیدی. ولی شب بیهوش بودی تا خود صبح.   اینم از دینا جون : ...
15 خرداد 1392

امیر علی جونم سه ماهشو تموم کرد

امروز امیر علی جونم 3 ماهگیشو تموم کرد و رفت تو 4 ماه. واقعاکه چه زود 3ماه از اومدن امیر علی جونم گذشت. چند وقت بود که اینترنتم قطع بود و نتونستم وبلاگو اپدیت کنم. امروز به هر زحمتی بود مشکل اینترنت حل شد و تونستم بیام و یه چند تا عکس بزارم. امیدوارم که خوشتون بیاد. ...
9 خرداد 1392

جشن دو ماهگی امیر علی

بالاخره 2 ماهگی امیر علی با تمام خاطره های شیرین برای ما، تموم شد و نوبت واکسن 2 ماهگی امیر علی جونم رسید. 11 اردیبهشت ( دو روز دیرتر) رفتیم بهداشت. ماشا الله وزن امیر علی 4.800 کیلو شده. وقتی که می خواستن واکسنو بزنن مامان امیر علی دلش نیومد نگهش داره. من پای کوچولوشو گرفتم و خانم دکتر واکسنو زد. امیر جونم یه کم گریه کرد ولی زود آروم شد.منم واسه اون روز کیک تولد گرفته بودم. خونه مامان بزرگ امیر علی رفتیم که بعد از ظهر گریه اش شروع شد. خلاصه نتونستیم تولد 2 ماهگیشو بگیریم. عمه سمیه اینام اومده بودن.ولی با گریه امیر علی اونام رفتن. خلا صه دو روز بعد که می خواستیم بیایم سراب، کیکو با حضور دینا ( دختر عمه امیر علی)بریدیم. اولش امیر علی خواب بود...
19 ارديبهشت 1392

پایان دو ماهگی امیر علی

  امیر علی جونم فردا دو ماهگیشو پشت سر می ذاره و وارد سومین ماه عمرش می شه. ماشاالله بر خلاف ماه اولش تو این ماه خیلی تپل تر شد. باورم نمیشه از الان داره غلت زدن رو تمرین می کنه و بعضی وقتام موفق می شه. پاهاشم قدرتمند تر شده. تو این بیست روزی که اومدیم خونه خودمون روزها و شبای خیلی خوبی رو داشتیم. امیر جونم شیطونیهاشو تو روز انجام می ده و شبا خسته و کوفته عین یه آدم بزرگ می خوابه. فقط یه بار برای شیر خوردن بیدار میشه. مثل دختر عمه اش فردا نوبت واکسنشه. (دختر عمه اش واکسن 18 ماهگی و امیر علی واکسن 2 ماهگی) واسه همین این دو پست رو به مناسبت اتمام 2 ماهگی امیر علی گذاشتم. ایشالله پست بعدی رو بعد از واکسن زدنش می ذارم. ...
8 ارديبهشت 1392

45 روز گذشت ...

امیر علی جون تو این مدت که به جمع ما اضافه شدی روزهای خیلی جالب و متفاوتی رو تجربه کردیم. من و مامانت تو این 47 روز، لحظات تلخ و شیرین زیادی رو گذروندیم. این مدت من زیاد نتونستم پیشت باشم. آخه محل کارم با اردبیل یه کم فاصله داره و منم شیفتی کار میکنم. اولاش که زردی داشتی و یه کم شدید بود. قربونت برم لحظه تحویل سال هم زیر دستگاه فوتوتراپی خوابیده بودی. منم اونقده دلتنگت بودم و استرس داشتم که نتونستم وبلاگتو درستو حسابی پر کنم. اما الان که 47 روز میگذره از تولدت فرصت شد تا این وبلاگو بروز کنم. تو بچه خیلی آرومی هستی. روزا همش بازی میکنی بیداری و اطرافو نیگا می کنی و همش یکی رو می خوای که باهات حرف بزنه. یه هفته ای می شه که اوردیمت خونه خ...
2 ارديبهشت 1392

یک ماهگی امیر علی جونم

  امروز یک ماهه که یک کادوی عیدی بزرگ از خدا گرفتیم. امیر علی درست وقتی پا تو این دنیای بزرگ گذاشت که فقط بیست روز تا شروع فصل بهار باقی مونده بود. اما الان یک ماهه شد. تو این یک ماهه اونقدر اتفاقات تلخ و شیرین افتاد که اصلا نتونستم وبلاگ امیر علی رو درست و حسابی راه اندازی کنم. اما الان در حالی یک ماهگی امیر علی رسید که من (پدر امیر علی) تو یک شهر دیگه مشغول کارم و نتونستم پیشش باشم.این عکسارو گذاشتم تا یه مروری به این یه ماه گذشته داشته باشم.   دینا دختر عمه امیر علی که خییییییییلیییییییییییییییییییییییییییییی امیر علی رو دوست داره. ...
2 ارديبهشت 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرعلی می باشد